|
یک شب که پینا و هِوی کنار هم خوابیده بودند، پینا با بوی خوشی که به مشامش خورد از خواب بیدار شد. بیشتر که جستجو کرد و بو کشید منباء بو زو پیدا کرد. پینا با تعجب دید که هِوی به یک قالب مرغوب پنیر تبدیل شده! ... پینا داشت شاخ در می آورد. اون دیوونه وار صدا می زد: هِوی! هِوی! هِوی!. ولی صدایی نمی شنید.
تهيه شده توسط
احسان تحویلیان
در تاريخ
پنجشنبه ۱۸ مهر ۸۷ ساعت ۰۸:۱۲ |
نظرات (0)
|