تبلیغات شما در اینجا
X
پالپ فانتزی | Pulp Fantasy

سرويس فتوبلاگ فارسی

صفحه اصلی   -   گالری عکس   -   تماس با نویسنده

 


    پالپ فانتزی | Pulp Fantasy

  کسی که فانتزی نشناسد، دوران کودکی نداشته است. | داستانهایی در مورد کودکان، داستانهایی برای بزرگترها.



پروفايل مدير




■ در فرهنگ لغت از واژه پالپ به معنی خمیر و کاغذ تعبیر شده است. اما این کلمه بیشتر در مورد کاغذهای نامرغوب و ارزان قیمت مانند روزنامه ها که مطالب عامیانه و داستان های مصور بروی آن چاپ می شود به کار برده می شود. ■سلام، من احسان تحویلیلیان هستم. شغلم آزاده، متاهلم، رشته اصلیم کامپیوتره ولی دیوونه سینما و هنرهای معاصر هستم. عکاسی می کنم، نقد فیلم می نویسم تا یکمی ارضا بشم. اما دلم میخواد بچه باشم. دلم میخواد زندگی رو بچه گونه دنبال کنم. همه چیز رو بچه گونه دوست دارم و از روابط آدم بزرگا خیلی خوشم نمیاد. دلم میخواد روابطم با اجتماع بی کلک و بچه گونه باشه ولی خوب نمیشه. دوست دارم بچه گونه با همسرم ارتباط داشته باشم (که خدا رو شکر دارم)، بچه گونه عکاسی کنم، فیلم ببینم، ذوق کنم و هزارتا چیز دیگه ولی خوب همش یکجا نمیشه و با این حال با کت شلوار تو مجامع رسمی حاضر میشم. ایکاش می شد بچه گونه از سوراخ گوش بابا بزرگ و یا ... عکاسی کرد و کسی هم عیب و ایراد های عکس هات رو نمی گفت. ای کاش می شد تو سینما ذوق کرد بدون اینکه کسی بهت چپ چپ نگاه کنه و هزارتا ای کاش دیگه (در کل طبیعی زندگی کرد). من معتقدم فقط بچه ها هستند که طبیعی زندگی می کنند اونها می تونند تو یک مجلس خیلی رسمی جیغ و داد کنند بدون اینکه کسی بهشون نگاه کنه، چون واقعا طبیعی هستند. اما آدم بزرگا همیشه پشت یک نقاب خودشون رو مخفی کردند. اونا بازیگرای حرفه ای هستند حتی بالاتر از مارلون براندو. همیشه حتی از بچه گی دلم واسه بچه هایی که نمیتونستند بچه گی کنند می سوخت. حتما نمونه هاشو دیدید، به نظر من در واقع اونها ترحم برانگیز هستند. اونایکه تو مدرسه شاگرد اول هستند و جهشی کلاس هارو پشت سر میگذارند، اونهایکه تو المپیادها اول میشند، اونهایکه یک خصلت خدادادی دارند و شهره خاص و عام هستند، اونهاییکه باباشون یه پست مهم داره. همه اینها تو یک مسئله نقطه مشترک دارند و اون اینه که پیرجامه نمیتونند بپوشند و یا زودتر از حد معمول باید لباس منزل رو کنار بگذارند.

سن : 30 سال
محل زندگي : اصفهان

وضعيت در ياهو:




آرشیو موضوعی

♥ پسر کله مداد تراشی ♥
♥ دختر چاق مجرد ♥
♥ بچه مار پیچ پیچی ♥
♥ همسر پنیری ♥


آرشیو ماهانه

مهر 1387



پيوند ها
MAX PAYNE وبلاگ سینمایم
ZOOM IN وبلاگ سینمایی من
MOBILE فتوبلاگ من



آخرین عکس های فتوبلاگ مبایل

آمار

خروجی RSS


همسر پنیری 4/1


 

دوتا موش خاکستری، تو سوراخ دیوار یک خونه قدیمی زندگی خوب و خوشی رو می گذروندند. پینا و هِوی عاشق همدیگه بودند و دائما در حال بوسیدن همدیگه بودند. اونها ساعتها همدیگه رو می بوسیدند و از همدیگه سیر نمی شدند. اونها این کار رو اینقدر ادامه می دادند تا دیگه خسته بشند و از پا در بیاند. پینا یجورهایی عاجز شده بود چون دیگه نمی تونست سر کار بره و باید دائما هِوی رو می بوسید.




تهيه شده توسط احسان تحویلیان در تاريخ پنجشنبه ۱۸ مهر ۸۷ ساعت ۰۸:۱۴ | نظرات (10)

همسر پنیری 4/2


 

یک شب قبل از شام، وقتی پینا و هِوی داشتند دعا می خوندند، پینا تو دل خودش دعایی می کرد. اون به خدا گفت: خدایا خسته شدم از بس بوسیدم و آروم نشدم، یک کاری بکن که سیر بشم.




تهيه شده توسط احسان تحویلیان در تاريخ پنجشنبه ۱۸ مهر ۸۷ ساعت ۰۸:۱۳ | نظرات (1)

همسر پنیری 4/3


 

یک شب که پینا و هِوی کنار هم خوابیده بودند، پینا با بوی خوشی که به مشامش خورد از خواب بیدار شد. بیشتر که جستجو کرد و بو کشید منباء بو زو پیدا کرد. پینا با تعجب دید که هِوی به یک قالب مرغوب پنیر تبدیل شده!

...

پینا داشت شاخ در می آورد. اون دیوونه وار صدا می زد: هِوی! هِوی! هِوی!. ولی صدایی نمی شنید.




تهيه شده توسط احسان تحویلیان در تاريخ پنجشنبه ۱۸ مهر ۸۷ ساعت ۰۸:۱۲ | نظرات (0)

همسر پنیری 4/4


 

پینا داشت دیوونه می شد. این شد که همینطور مات و مبهوت از سوراخ دیوار بیرون اومد و رفت روی کاناپه کنار کتی (گربه صاحب خانه) خوابید.




تهيه شده توسط احسان تحویلیان در تاريخ پنجشنبه ۱۸ مهر ۸۷ ساعت ۰۸:۱۲ | نظرات (1)

بچه مار پیچ پیچی 1/5


 




تهيه شده توسط احسان تحویلیان در تاريخ جمعه ۵ مهر ۸۷ ساعت ۰۹:۳۳ | نظرات (11)



آخرین عکس ها











































[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ]   صفحه آخر>

این فتوبلاگ / وبلاگ با استفاده از سایت وب فتو راه اندازی شده است